تبليغاتX
سلام خشک شده
سلام خشک شده

برای تازه تر شدن هیچ وقت دیر نیست ...

برف می بارد؛ برف می بارد بر روی خار و خارا سنگ. کوه ها خاموش، دره ها دل تنگ، راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ... بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی، یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد، رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان، ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟ آنک آنک کلبه ای روشن، روی تپه ، روبروی من ... در گشودندم. مهربانی ها نمودندم. زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز، در کنار شعله آتش، قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز: « ... گفته بودم زندگی زیباست . گفته و نا گفته ، ای بس نکته ها کین جاست. آسمان ِ باز؛ آفتاب ِ زر؛ باغ ها گل؛ دشت ها بی درو پی کر؛ سر برون آوردن گل از درون برف؛ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛ بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛ خواب گندمزارها در چشمه مهتاب؛ آمدن ، رفتن ، دویدن؛ عشق ورزیدن؛ در غم انسان نشستن؛ پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛ کار کردن، کار کردن؛ آرمیدن؛ چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛ جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛ گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛ همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛ در تله فتاده آهو بچگان را شیر دادن؛ نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛ گاه گاهی، زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته، قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛ بی تکان گهواره رنگین کامان را در کنار بام دیدن، یا شب برفی پیش آتش ها نشستن، دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن ... آری آری ، زندگی زیباست. زندگی آتش گهی دیرنده پا بر جاست. گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست. ورنه ، خاموش است و خاموشی گناه ماست ». پیرمرد آرام و با لبخند، کنده ای در کوره افسرده جان افکند. چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد؛ زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد : « زندگی را شعله باید بر فروزنده؛ شعله ها را هیمه سوزنده. جنگلی هستی تو، ای انسان ! جنگل، ای روییده آزاده، بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان، آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید، چشمه ها در سایبان های تو جوشنده، آفتاب و باد و باران بر سرت افشان، جــــان تو خدمتگر آتش ... سربلند و سبز باش ، ای جنگل ِ انسان ! « زندگانی شعله می خواهد » ، صدا سر داد عمو نوروز، شعله ها را هیمه باید روشنی افروز . کودکانم ، داستان ما ز آرش بود. او به جان خدمتگزار باغ آتش بود . روزگار تلخ و تاری بود . بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره . دشمنان بر جان ما چیره. شهر سیلی خورده هذیان داشت؛ بر زبان بس داستان های پریشان داشت . زندگی سرد و سیه چون سنگ ، روز بدنامی ، روز گار ننگ . غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛ عشق در بیماری ِ دل مردگی بیجان . فصل ها فصل زمستـــــان شد ، صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد. در شبستان های خاموشی، می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی. ترس بود و بال های مرگ، کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ. سنگر آزادگان خـــــــاموش؛ خیمه گاه دشمنان پر جوش. مرزهای مــــُـلک، همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان. برج های شهر، همچو باروهای دل، بشکسته و ویران. دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ... هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت. هیچ دل مهری نمی ورزید. هیچ کس دستی به سوی کی نمی آورد. هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید. باغ های آرزو بی برگ، آسمان اشک ها پر بار. گر مرو آزادگان در بند، روسپی مردمان در کار ... انجمن ها کرد دشمن، رایزن ها گرد هم دشمن، تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند، هم به دست ما شکست ما براندیشند. نازک اندیشا نشان بی شرم، که مبادشان دگر روز بهی در چشم ، یافتند آخر فسونی را که می جستند ... چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد، وین خبر را هر دهانی زیر گوشی باز گو می کرد: « آخرین فرمان، آخرین تحقیر... مرز را پرواز تیری می دهد سامان! گر به نزدیکی فرود آید، خانه هامان تنگ ،آرزومان کور... ور بپرد دور، تا کجا؟... تاچند؟ آه... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان؟ هر دهانی این خبر را بازگو می کرد.» پیر مرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید. از میان درهای دور، گرگی خسته می نالید. برف روی برف می بارید. باد بالش را به پشت شیشه می مالید. صبح می آمد – پیر مرد آرام کرد آغاز ، پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست ، دشت نه دریایی از سر باز ... آسمان الماس اختر های خود را داده بود از دست. بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح ، باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز، لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر، کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین کنار در. کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته. خلق، چون بحری بر آشفته، به جوش آمد، خروشان شد، به موج افتاد، برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد ، منــــــــــــــم آرش - چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن - «منم آرش ، سپاهی مرد آزاده ، به تنها تیر ترکش ، آزمون تلختان را ، اینک آماده. مجوییدم نسب ، فرزند رنج و کار، گریزان چون شهاب از شب ، چو صبح آماده دیدار. مبــــــارک بـــــــــاد آن جامه که اندر رزم پــــوشندش گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش. شما را باده و جامه ، گوارا و مبارک باد! دلم را در میان دست می گیرم و می فشارمش در چنگ، دل، این جام پر از کین پر از خون را، دل، این بی تاب خشم آهنگ ... که تا نوشم به نام فتحتان در بزم، که تا کوبم به جام قلبتان در رزم ! که جام کینه از سنگ است . به بزم ما و رزم ما ، سبو و سنگ را جنگ است. درین پیکار، در این کار، دل خلقی است در مشتم، امید مردمی خاموش هم پشتم. کمان کهکشان در دست، کما نداری کمانگیر م. شهاب تیز رو تیرم، ستیغ سربلند کوه ماوایم، به چشم آفتاب تازه رس جایم. مرا تیر است آتش پر ، مرا باد است فرمان بر. ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست. رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست. در این میدان، بر این پیکار هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز» پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد، به آهنگی دگر گفتاری دیگر کرد: «درود، ای واپسین صبح، ای صحر بدرود! که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند! به پنهان آفتاب مهر بار پاک بین سوگند! که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند. زمین می داند این را، آسمان ها نیز، که تن بی عیب و جان پاک است. نه نیرنگی به کار من، نه فسونی؛ نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است». درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش. نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش. « ز پیشم مرگ، نقابی سهمگین بر چهره می آید. به هر گام هراس افکن، مرا با دیده خون بار می پاید. به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد، به راهم می نشیند راه می بندد؛ به رویم سرد می خندد؛ به کوه و دره می ریزد طنین زهرخنــــدش را، و بازش باز می گیرد. دلم از مرگ بیزار است ؛ که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است. ولــــــــی، آن دم که ز اندو هان روان زندگی تار است ؛ ولــــــــی، آن دم که نیکی و بدی راگاه پیکار است ؛ فرو رفتن به کام مـــــــــرگ شیرین است. همان بایسته آزادگی این است. هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیک امید خویش می دانند، هزاران دست لرزان و دل پرجوش گهی می گیر دم، گهی پیش می راند، پیش می آیـــــــــم ؛ دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم. به نیروی که دارد زندگی در چشم و در لبخند، نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند» نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد. به سوی قله ها دستان زهم بگشاد: «برآ ، ای آفتاب ای چشمه امید برآ ، ای خوشه خورشید! تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب. برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب. چو پا در مرگی تند خو دارم، چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم، به موج روشنایی شست و شو خواهم، ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم. شما، ای غله های سرکش و خاموش، که پیشانی به تندر های سهم انگیز می سایید، که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی، که سیمین پایه های روز زرین را بر روی شانه می کوبید؛ که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرد، غرور و سر بلندی هم شما را باد ! امیدم را بر افرازید، چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید. غرور م را نگه دارید، به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید». زمین خاموش بود و آسمان خاموش. تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش. به یال کوه ها لرزید کم کم پنجه خورشید. هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید. نظر افکند آرش سوی شهر، آرام. کودکان بر بام؛ دختران بنشسته بر روزن؛ مادران غمگین کنار در، مردها در راه. سرود بی کلامی، با غمی جان کاه، ز چشمان بر همی شد با نسیم صبحدم همراه. کدامین نغمه می ریزد، کدام آهنگ آیا می تواند ساخت، طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟ طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟ دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز، راه وا کردند. کودکان از بام ها او را صدا کردند. مادران او را دعا کردند. پیرمردان چشم گرداندند. دختران، بفشرده گردنبندها در مشت، همره او قدرت عشق و وفا کردند. آرش، اما همچنان خاموش از شکاف دامن البرز بالا رفت. و از پی او، پرده های اشک پی در پی فرود آمد». بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز، خنده بر لب، غرقه در رویا. کودکان، با دیدگان خسته و پی جو، در شگفت از پهلوانی ها. شعله های کوره در پرواز. باد در غوغا. «شامگاهان، راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر، باز گردیدند، بی نشان از پیکر آرش، با کمان و ترکشی بی تیر. آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش، کار صدها صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش. تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون، به دیگر نیم روزی از پی آن روز، نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند. و آن جا از ان پس، مرز ایرانشهر و توران نامیدند. آفتاب، در گریز بی شتاب خویش، سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد. ماهتاب، بی نصیب از شب روی هایش، همه خاموش، در دل هر کوی هر برزن، سر به هر ایوان هر در زد. آفتاب و ماه را درگشت، سال ها بگذشت. سال ها و باز، در تمام پهنه البرز، و این سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید، وندرون درهای برف آلودی که می دانید، رهگذرهای که شب در راه می مانند نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند، و نیاز خویش می خواهند. با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ. می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛ می دهد امیـــــــد، می دهد راه ». در برون کلبه می بارد. برف می بارد بر خار و خاراسنگ. کوه ها خاموش دره ها دلتنگ. راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ... کودکان دیریست در خوابند، در خواب است عمو نوروز، می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان. شعله بالا می رود پر سوز ...
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:17 توسط زهره | |
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت . . .

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 16:26 توسط زهره | |
  عکس رو برداشتم ! راحت . . .

  سایه حق ، سلام عشق ، سعادت روح ، سلامت تن ، سرمستی بهار ، سکوت دعا
سرور جاودانه ؛  این است هفت سین آریایی!
نوروز مبارک . . .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:41 توسط زهره | |

 

یک نویسنده میگه :

کمتر کلمه ای پیدا میشه که ارزشش با سکوت برابری کنه . . .

  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 18:38 توسط زهره | |
شوق از پشت صدایش پیداست
من صدایم محفوظ
او صدایش مشکوک
لحظه ای می شنوم
لحظه ای می خندم
لحظه ها می میرند در هیاهوی هوس
من :
       بی هدف در دل دریای بلوغ
                                       سردرگم !

سروده ی من در 8 شامگاه ۱۹/۵/۸۷
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:33 توسط زهره | |
 

گاه گاهی سرم از پنجره بیرون می رفت  

از قضا می دیدم رفتگر را در شب .

خش خش جارویش خوابم از سر می بُرد .

گاهی از درد به خود می پیچم :

درد واکسن !

شب نگو تاریکی

   شب نگو موج سکوت

     که چراغان همه خاموش ولی

                            من روشن !  

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 12:8 توسط زهره | |

    زندگی یعنی تکاپو !

    زندگی یعنی هیاهو !

زندگی یعنی شب نو روز نو اندیشه ی نو !

خبر:

تیزهوشان قبول شدم !

از تمام کسانی که کمکم کردند ممنونم .

به دوستای دیگه ام هم تبریک میگم که قبول شدند : آوا ـ زهرا ـ فائزه ـ ساحل ـریحانه جعفری - ریحانه خاوری - سکینه - مهسا - شیدا - مهناز - پریزاد

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:14 توسط زهره | |

الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم، همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم.
 .الهی! اگر بردار کنی، رواست، مهجور مکن، و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.
 الهی! عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.
 الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را.
 کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم! آنی.
 الهی! حاضری چه جویم؟ ناظری چه گویم؟
 الهی! همچون بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.
 الهی!
فاسقان زشتند،
زاهدان مزدور بهشتند،
ای منعم و توّاب و ای آفریننده ی خلقان از آتش و آب،
فریادرس از ذلّ حجاب و فتنه ی اسباب شوریده و دل خراب.بر رخ از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و روی از شرم گناه زرد داریم، اگر بر گناه مصرّیم، بر یگانگی مقرّیم.در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز باران رحمت مبار.
   
    (( مناجاتنامه خواجه عبدالله انصاری))


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 21:41 توسط زهره | |
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد . او از پیدا کردن این پول آن هم بدون زخمت خیلی ذوق زده شد . این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج !) . او در مدت زندگیش ۲۹۶سکه ی یک سنتی - ۴۸ سکه ی ۵سنتی -۱۹ سکه ی ۱۰ سنتی - ۱۶ سکه ی ۲۵سنتی - ۲ سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی ۱ دلاری پیدا کرد . یعنی در مجموع ۱۳دلار و ۲۶ سنت !

در برابر به دست آوردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت او زیبایی ۳۱۳۶۹طلوع خورشید درخشش ۱۵۷ رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییزی را از دست داد .

او هیچ گاه حرکت ابر های سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید !

پرندگان در حال پرواز و درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خاطرات او نشدند !

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:46 توسط زهره | |

چه ساده با گریستن خود به دنیا می آییم و با گریستن دیگران از دنیا می رویم و در میان این دو سادگی معنایی می سازیم به نام زندگی !

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:25 توسط زهره | |
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد !

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:30 توسط زهره | |
 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند!

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 9:30 توسط زهره | |

تولدت مبارک !

آمدنت بوی شکوفه های بهاری را به مشام جان رسانید !

به اندازه ی تمام دنیا دوستت دارم!

 از طرف دختر کوچولوت!
 

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17:20 توسط زهره | |

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود .... تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخمهايش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت : اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:30 توسط زهره | |

آدمیان به دنیا آمده اند تا به افسانه شخصی شان که یگانه

وظیفه آدمیان است تحقق ببخشند .

همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را

داری سراسرکیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو

را تحقق ببخشی !

برگرفته شد ه از کتاب بسیار زیبای " کیمیاگر "

اثر نویسنده خوش قلمی به نام

پائولو کوئیلو

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:12 توسط زهره | |